تبليغاتX
زندگانی سیبی ست گاز باید زد با پوست...

زندگانی سیبی ست گاز باید زد با پوست...

که همه اوست هر چه هست یقین ...جان و جانان و دلبر و دل و دین

از کوچه ها عبور می کنم

از کوچه های کودکی ام

سکوت.تنهایی.درد

خاطرات همیشه مرا با خود می برند.
+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 11:21 AM  توسط دیبا  | 

 

در قاب پنجره

دختری به جاده می نگرد

به انتظار کسی

کسی که هیچگاه

باز نخواهد گشت.

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 11:17 AM  توسط دیبا  | 

نیلوفر آبی

 

اسمت را روی نیلوفرهای آبی می نویسم

وسرود آمدنت را با گل های شیپوری

به انتهای جاده دل بسته ای

آواز را گوش کن

آهنگ بودن می نوازد

ترانه ای که تکرار نمی شود

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 11:14 AM  توسط دیبا  | 

حمید مصدق و فروغ فرخزاد...

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 11:52 AM  توسط دیبا  | 

گشایش...قیصر

تو را به راستي،


تو را به رستخيز


مرا خراب کن!


که رستگاري و درستکاري دلم


به دستکاري همين غم شبانه بسته است

 
که فتح آشکار من


به اين شکست هاي بي بهانه بسته است

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 10:35 AM  توسط دیبا  | 

گفتم غم تودارم...

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآیدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 8:52 AM  توسط دیبا  | 

هر چه هستی باش...

هر چه هستی ، باش
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 5:0 PM  توسط دیبا  | 

 

لقب کشورهای جهان

 

آرژانتین(سرزمین نقره) اسپانیا(سرزمین ماتادورها)

 

ایتالیا(کشور چکمه ای) برزیل(کشور قهوه)

 

چین(کشور آسمانی) ژاپن(آفتاب تابان)

 

ساحل عاج(کشور فیل ها) شیلی (کشور دراز)

 

فنلاند(کشور هزار دریاچه) کوبا(کاسه شکر)

 

هلند(کشور گل لاله) چاد(کشور دریاچه)

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 12:7 PM  توسط دیبا  | 

قرارداد...قیصر امین پور

 

 

                                                         
***
اي درخت آشنا
شاخه هاي خويش را
ناگهان کجا جا گذاشتي؟
يا به قول خواهرم فروغ:دستهاي خويش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتي؟
اين قرارداد
تا ابد ميان ما
:برقرار باد
چشمهاي من به جاي دستهاي تو
من به دست تو آب مي دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشمهاي بي قرار تو
:قول ميدهم
ريشه هاي ما به آب
شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد
ما دوباره سبز می شویم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 10:23 AM  توسط دیبا  | 

عشق_دوست داشتن




.دوست داشتن از عشق برتر است ...
.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف
غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت
.که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است
و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند
و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است
و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را
می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که
در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و
.ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در
آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس
از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است
دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری
ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم
خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و
آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر
بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک
دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و
پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح
یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده
و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه
پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش
بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین
و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن
را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های
دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و
دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و
دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است


از کتاب کویر
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 10:59 AM  توسط دیبا  |